رمان رابطه ی ما

خرید بک لینک

این حال و هوا منو میبره به دو سال پیش، ثبت نام کرده بودم واسه گرفتن گواهینامه رانندگی، تیر ماه بود، یه روز قرار گذاشتیم بعد تموم شدن تمرین رانندگیم با مربی، ببینمش... داشتم با هول و هیجان پله های آموزشگاه رو میومدم پایین اونم داشت میومد بالا هیچکدوم متوجه نبودیم یهو دیدیم همو بعد یکماه من کلا اهل داد زدن های هیجانی ام ، یه جیغ خفیف کشیدم و اون طبق معمول میگفت آروم باش زشته، ولی هیجان از قیافه ساکتش میبارید... رفتیم بستنی خوردیم من استرس داشتم کسی ببینه مارو چون نزدیکای خونمون بودیم. واسه همین حواسم هی پرت میشد. اون همون کسی که میکشتیش سه جمله کامل حرف نمیزد حالا کلی داشت چیز میز تعریف میکرد تند تند... اون موقع ها واقعا دوست داشتن بینمون بود. رویا داشتیم فراووون...بفکر مشکلات بودیما ولی نه اینقدر، یعنی انقد همه چی گرون نشده بود انقد زندگی سخت نشده بود. وضع مالیشون انقد خراب نشده بود... رابطمون هم یکساله بود داغ بود. کش پیدا نکرده بود پوچ نشده بود. همیشه فکر میکنم اون موقع درست ترین زمان برای ازدواجمون بود... هرچی گذشت ناخوداگاه اختلاف های ریز ریزی دراومد و خراب شد... و حالا در آشفته ترین حالت رابطه قرار داریم... رمان هایی که سالها پیش میخوندم میرسیدم به قسمتایی که دختر و پسر عاشق سرد میشدن همش لج میکردن کارشون به جدایی میرسید. تو قلبم دعا میکردم برگردن به هم،کاش یه چیزی بشه دوباره مثل قبل بشن... خیلی خوشایند بود وقتی نوشته بود یهو بغل کردن همو بوسیدن همو و دوباره مثل قبل شدن عاشق شدن ... حالا دقیقا رابطمون مثل رمانا شده، گیج موندیم توش نه میتونیم دورش بندازیم نه میتونیم درستش کنیم. کاش نویسنده یه فکر خوشایندی هم واسه ما میکرد :)

ششمین حقیقت...

ما را در سایت ششمین حقیقت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 199 تاريخ: يکشنبه 19 خرداد 1398 ساعت: 20:32

صفحه بندی