برای دل رنجور فصل ها همه یک رنگ اند

خرید بک لینک

گرما شروع شده، اتاق من همیشه گرم ترین نقطه ی خونمون هست هم از لحاظ هوایی هم عاطفی! همیشه هرکس میاد خونمون به طرز کاملا عجیبی علاقه منده که بشینه تو اتاق من و وارد پذیرایی نشه. میگن آرامش داره، برای من اره پر از آرامشه، علت آرامشش برای بقیه عجیبه واسم! خلاصه اینکه خیلی گرم میشه تو تابستون اما من حاضرم اینجا بپزم ولی ثانیه ای در پذیرایی خنک نباشم و نخوابم... همین هم میشه هر سال تابستون اعصابم منفجر میشه از گرما ولی تحمل میکنم. حالا وارد دوران تحمل شدم چون گرما شروع شده، داشتم به این فکر میکردم آدم وقتی دلش خوش نباشه هیچ فصلی واسش لذت نداره. قبلا متنفر بودم از پاییز و زمستون نمیدونم چرا، حس میکردم غروب های پاییز خیلییی دلگیر هست، زمستونو دوست نداشتم چون مجبور بودم صدلایه بپوشم و هوا زود تاریک میشد دوست نداشتم تاریک بشه دلم میگرفت از تاریکی... حالا رسیدم به حالی که هیچ روشنایی و هیچ بهار و خنکای باد بهاری هم حالمو خوب نمیکنه و لذتی واسم ندارن. حالا منتظر پاییز و غروباشم تا زودتر تاریک بشه و شهر در سکوت فرو بره... وقتی آدم هیچ خاطره زیبایی نداشته باشه از فصل ها از کودکی تا به حال، همین میشه،..

درس خوندن خستم کرده، این خستگی به معنای فول بودن نیست،با روحیه ضعیفی خوندم و میخونم برای همین زود خسته میشم، خداروشکر برگشتم به حالت های قبلم و میتونم یک هفته یا بیشتر بکوب تو خونه بمونم و بیرون نرم...ولی اینم بگم که دلم به مهر خوشه، دلم به این خوشه که تحمل میکنم چون از مهر بیرونم کلا!

غمگین ترین حالت واسه یه دختر 22ساله میدونی چیه؟ اینکه خالش یه کاغذ طراحی شده کوچولو به نوه ها هدیه بده و بگه آرزو هاتونو ریز ریز تو این کاغذ بنویسید و منتظر برآورده شدنش باشید و این دختر فکر کنه فکر کنه و بفهمه که هیچ آرزویی نداره برای نوشتن، قشنگ نیست؟ :)

ششمین حقیقت...

ما را در سایت ششمین حقیقت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: يکشنبه 19 خرداد 1398 ساعت: 20:32

صفحه بندی